تبليغاتX
حرفای خودمونی

حرفای خودمونی

.....

بعد از 4 ماه اومدم وبلاگمو آپ کنم.. اونقدر اتفاقات عجیب غریب افتاد که هنوزم تو شُک هستم. قرار بود شهریور دفاع کنم اما ظاهرا صلاح نبود و دفاعم افتاده آذر ماه...این پرسپولیسم که آبرومونو برد!!! اما باز دم فولاد گرم بد بازی نمی کنه... امیدوارم که زود به زود وبلاگ رو آپ کنم.. با دلنوشته های خودم و یا مطالب جالبی که پیدا می کنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/29ساعت 20:23  توسط رضا  | 

..

خدارو شکر که آخرا کار پایان نامس ... خدا کنه بتونم تا 10-12 روز دیگه کلشو بنویسم تمام شه تا بتونم شهریور دفاع کنم...خدا جون بابت هر چی که دادی و ندادی شکر..که هر چی دادی از سر رحمت بوده و هر چی ندادی از سر حکمت..شکرت خدا

پرسپولیسم بالاخره یه جام برد.. اما جدا چقده بی نظم بر گزار شد مراسم قهرمانیش نصفه کاره خاموش کردم تی وی رو!!!

و یه خبر جالب که تو این چند وقت شنیدم اینکه حبیب برگشته ایران و تو تهران میخواد کنسرت بذاره .. کاش می شد برم.. اما می دونم نمیشه...

یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ ............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/06ساعت 1:21  توسط رضا  | 

....

بعد از خیلی وقت اومدم...

خدا کی میشه از شر درس خوندن راحت بشیم... احتمالا شاید مسیر وبلاگو عوض کنم ..شاید احتمالا..ممکنه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/29ساعت 20:37  توسط رضا  | 

زهر شیرین

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
 به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست
شراب ِ جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم : 
که او زهر است اما ... نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/16ساعت 0:20  توسط رضا  | 

......

ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق
بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته
پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
از تو می سرودم
وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن
چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن
رفتی و شب پر شد از من از منو دلواپسی ها
رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
از تو می سرودم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 11:43  توسط رضا  | 

آخر قصه

کسی غیر از تو نمونده اگه حتا دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه
میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه
آخرین ستاره بودی تو شب دل‌واپسی‌هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی‌کسی‌هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه
تو دیگه بر نمی‌گردی آخر قصه همینه

می‌شکنم بی تو و نیستی
به سراغم نمی‌آیی که ببینی
بی تو می‌میرم و نیستی
تو کجایی تو کجایی که ببینی

شب بی‌عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو
شب از نیاز من پر شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده شد آواز
آخرین ستاره بودی تو شب دل‌واپسی‌هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی‌کسی‌هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه
تو دیگه بر نمی‌گردی آخر قصه همینه

می‌شکنم بی تو و نیستی
به سراغم نمی‌آیی که ببینی
بی تو می‌میرم و نیستی
تو کجایی تو کجایی که ببینی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 11:39  توسط رضا  | 

پرنده های قفسی

پرنده‌هاي قفسي عادت دارن به بي‌كسي
عمرشون رو بي هم‌نفس كِز مي‌كنن كنج قفس
نمي‌دونن سفر چيه عاشق در‌ به در كيه
هر كي بريزه شاهدونه فكر مي‌كنن خداشونه
يه عمره بي‌حبيبن با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي‌نصيبن
تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره
چشمه كوه مشرق چه راه دوري داره
چه مي‌دونن به چي مي‌گن ستاره دنيا كي‌ها بهاره
چه مي‌دونن عاشق مي‌شه چه آسون پرنده زير بارون
پرنده‌هاي قفسي عادت دارن به بي‌كسي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 14:24  توسط رضا  | 

حکایت

با تو حكايتي دگر اين دل ما به سر كند
شب سياه قصه را هواي تو سحر كند
باور ما نمي‌شود در سر ما نمي‌رود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده‌ام از دل درد كشيده‌ام
كور شوم، جز تو اگر زمزمه‌اي دگر كند
چاره كار ما تويي ياور و يار ما تويي
توبه نمي‌كند اثر مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي حكم سحرگاه تويي
قاضي درگاه تويي حكم سحرگاه تويي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 14:18  توسط رضا  | 

جزیره

این شعر قشنگ رو گذاشتم تو وبلاگ و به دوست عزیزم عباس تقدیمش می کنم

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 1:30  توسط رضا  | 

.......

سلام بعد از چند روز اومدم وبلاگ رو آپ کنم...... از کار بنایی خونه و پایان نامه خسته شدم..گرچه کار خونه نمی ذاره به پایان نامم درست درمون برسم.....داداش عزیزمونم که تنهامون گذاشت رفت یزد انشاا... موفق باشی داش مهدی!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 4:21  توسط رضا  |